+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 11:14 توسط شادو
|
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 16:4 توسط شادو
|
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 15:27 توسط شادو
|
ای کاش آب بودم
گر ميشد آن باشي که خود ميخواهي. ــ
آدمي بودن
|
|
| |
حسرتا!
|
|
| |
مشکليست در مرز ِ ناممکن. نميبيني؟
|
ای کاش آب بودم ــ به خود ميگويم ــ
نهالي نازک به درختي گَشن رساندن را
|
|
| |
(ــ تا به زخم ِ تبر بر خاکاش افکنند
|
در آتش سوختن را ؟)
يا نشای سست ِ کاجي را سرسبزی جاودانه بخشيدن
|
|
| |
(ــ از آن پيشتر که صليبيش آلوده کنند
|
به لختهلختهی خوني بيحاصل؟)
يا به سيراب کردن ِ لبتشنهيي
رضايت ِ خاطری احساس کردن
|
|
| |
(ــ حتا اگرش به زانو نشاندهاند
|
در ميداني جوشان از آفتاب و عربده
تا به شمشيری گردناش بزنند؟
حيرتات را بر نميانگيزد
قابيل ِ برادر ِ خود شدن
يا جلاد ِ ديگرانديشان؟
يا درختي باليدهناباليده را
| |
حتا
|
هيمهيي انگاشتن بيجان؟)
|
|
□
ميدانم ميدانم ميدانم
با اين همه کاش ایکاش آب ميبودم
گر توانستمي آن باشم که دلخواه ِ من است.
آه
کاش هنوز
|
|
| |
به بيخبری
|
|
| |
قطرهيي بودم پاک
|
از نَمباری
|
|
| |
به کوهپايهيي
|
نه در اين اقيانوس ِ کشاکش ِ بيداد
سرگشتهموج ِ بيمايهيي.
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 15:5 توسط شادو
|
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 10:54 توسط شادو
|